تبليغاتX
عصیان بندگی

وقتی ديگر نبود
من به بودنش نياز مند شدم
وقتی ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم 
وقتی ديگر نمی توانست دوست بدارد
من دوستش داشتم
وقتی تمام کرد
من شروع کردم
وقتی تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن
                                   علی شریعتی

نوشته شده توسط نیما در ساعت 0 | لینک  | 

آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دلِ اندوهگین شبی ست
دلِ اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود...

                                                       احمد شاملو

پی نوشت:
خنیاگر به معنی آوازه خوان است

 می تونید همین شعرو با صدای سهیل نفیسی از اینجا دانلود کنید.

 

نوشته شده توسط نیما در ساعت 22 | لینک  | 

هیچ پیش آمده كز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده كز جان و جهان سیر شوی

هیچ دانی چه گرانبار غمی‌ست
كز پس عمری با سعی و عمل خو كردن
فارغ از سیر فلك رو به زمین آوردن
وانگهی
این سیهكار هوسباز سراپا نیرنگ
بزند چرخی و بازیچه تقدیر شوی

هیچ می‌دانستی
چه غم جانكاهی‌ست
نوز برنامده از چاله، فتادن در چاه
نوز نگشوده ز افسانه و افسون گرهی
با دو صد بند گران بسته تزویر شوی

هیچ دیده‌دستی در پهنه‌ی گیتی جائی
كاندر او نسل جوان
از پس عمری شور و طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالی كه گرفته‌ست به دوش
مشت خود بر دهنت كوبد و آشوبد، اگر
بشنود از تو دعائی كه:
برو، پیر شوی

هیچ باور داری
زیر این برشده‌ی دودْوش زنگاری
سرزمینی‌ست عجیب
همه چیزش وارون
كاندر او مرگ به از زندگی است
شرف انسان در بندگی است
دیده‌ی گریان خوب است و لب خندان بد
موهبت‌های خدا فقر و نیاز و مرض است
كه كنی عصیان، روزی تو اگر سیر شوی


هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا
راهپیمای جهان فردا
كز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمین‌گیر شوی؟
وندر این دامگه جهل و جنون، زرق و ریا
به گناهی كه چرا دم زدی از چون و چرا
هدف ناوك مرد‌افكن تكفیر شوی

هیچ پیش آمده كز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده كز جان و جهان سیر شوی

                                                علي اكبر سعيدي سيرجاني

پی نوشت :
نوز مخفف کلمه ی هنوز است

نوشته شده توسط نیما در ساعت 16 | لینک  | 

این مردمکان كور دل
تنها زماني تو را باز ميابند كه به بازديدشان رفته باشي و نه تنها شعرت را نميخوانند كه چابلوسوار تورا نيز نصيحت ميكنند
شغال های رنگ و رنگ در ردای دوستان!
بگو به آنان اي بزرگ مرد كوچك دوران ها
كه تو نه آني كه به تمجيد آنان تن در دهي و نر بر آني كه به سيل خدومين كر گوش آنان بپيوندي
تو از تبار مردهايي
مردهاي همچون من, موسوی ,رضای براهني...
رضا جان
اكنون دراین عصر پاييزیی در شهريور ماه اين شهر مردگان
ساعت پنج و اندیست و من از خواب برخاسته ام
و بي درنگ براي تو مي نويسم بي آنكه خود خواهم
و اينك تورا براهي فرا ميخوانم
بی رنگ, بی ریا
راهي كه خود از آن گريزانم و زن وار پشت آن جسم نحيفت پنهان خواهم شد تا هر دو به سوگواري گذار زمان,حاصل اين تلاش بي فرجام را  به رویا در نشينيم
و خنده وار , به سوي ابديتي تلخ و يا حتي ازليت تلختر گام برداريم
كه تنها منو تو بوديم و اسماعيل و شايد شیخ - "آن زنده دل آخوند عیاری که خوی آدمیت داشت" - كه گام برداشتيم قبل از آنكه زمان در افق در نشيند و خدا چراغ مهتابيش را بي افروزد و مجال حركتمان رابستاند
من ازين خودكامه گان كور دل بيزارم
مرا به استهزا ميگيرند كه چرا با کفش به نماز ایستادام! كه تو چرا ريشهايت يكي در ميان است؟
اما هيچ كس نپرسيد كه چرا گريه نمي كني؟ كه چرا عكسها افسرده اند؟
گاه كه به دور دست مي نگرم,از فراز اين ويرانه شهر دل,خود را مي بینم كه تنها قدم در راه بي برگشتي گذاشته ام و تنها همراه من زمان است
بايد بروم و حقيقت را دريابم.درآن هنگام به آرامشي ابدي دست خواهيم يافت
و اين فريفتگان كه در جستجوي آرامش بزدلانه به كتمان حقيقت روي آوردند را به تماشا خواهيم نشست
بايد برو...

                                                         برای دوست شاعرم رضا .myself

نوشته شده توسط نیما در ساعت 18 | لینک  | 

روي بام هميشه پابرهنه بودم
پابرهنگي نعمتي بود كه از دست رفت
كفش ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط
تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت
در كفش چيزي شيطاني است
همهمه اي است ميان مكالمه سالم زمين و پا
من اغلب پا برهنه بودم، و روي بام هميشه زير پا، زبري كاهگل جواهر بود
ترنم زبر بود. تن بام زير پا مي تپيد ...
در حركاتم زمان نبود، بودن جلوتر از من بود
زندگي نگاهم مي كرد و گيجي شيرين بود

                                                         سهراب

نوشته شده توسط نیما در ساعت 3 | لینک  | 

در آستانه ی سال روز درگذشت مهدی اخوان ثالث( م.امید) شاعر حماسه سرا و  عدالت‌خواه سده اخیر برخود دیدم که با نوشتن گزیده از شعر "به مهتابي كه به گورستان مي تابيد" که بحق تجلی این سیاه روزهای حاکم بر سرنوشت ماست ، یادش را گرامی بدارم.
اخوان شاعریست که هیچگاه برای دربار شعر نگفت و همیشه ردپای مظلومیت مردمان سرزمینش در آثار او ملموس است.
او در این راه درد و  رنج فراوانی را تحمل کرد و مدتی از عمر خود را در زندان سپری کرد.
اخوان عاشق ایران بود و از نبود عدالت در کشورش بسیار رنج می برد بطوری که در جواب منتقدانش می گفت: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته‌ام.»
شعرهای اخوان در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه‌ای از زندگی رسیدند. او بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.(شعر" زمستان " از معروف ترین آثارش است)
اخوان ثالث در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده)  شد ودر ۴ شهریور ۱۳۶۹ جان به جان آفرین سپرد
او در کتاب " زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)" وصف حال آخوندی که به تازگی همبند او شده را با حالتی طنعه آمیز اینچنین شرح میدهد:

" میرفخرا
زنده دل آخوند عیاری که خوی آدمیت داشت
نه همین تنها برای دین
که برای ملک ملت نیز
غیرت و درد حمییت داشت
نه همین تنها برای ...
"

گویا او همچنان زنده ست و دست در دست غیور مردمان این مرز و بوم ندای الله اکبر سر میدهد
روحش شاد و یادش گرامی باد.

حيف از تو اي مهتاب شهريور ، كه ناچار
 بايد بر اين ويرانه محزون بتابي
 وز هر كجا گيري سراغ زندگي را
افسوس ، اي مهتاب شهريور، نيابي.....

يك شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش
گوران نهادستند پي در مهد شيران
 بر جاي چنگ و ناي و ني هو يا اباالفضل
 با ناله ي جانسوز مسكينان ، فقيران
 بدبختها ، بيچاره ها ، بي خانمانها....

نفرين بر اين بيداد ، اي مهتاب ، نفرين
بيني گدايي ، هر بگامي ، رقت انگيز
ياد هر بدستي ، عاجزي از عمر بيزار
يا زين دو نفرت بارتر شيخ ريايي
 هر يك به روي بارهاي شهر سربار
چون لكه هاي ننگ و ناهمرنگ وصله...

اينجا چرا مي تابي ؟ اي مهتاب ، برگرد
اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست
 جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند
در دام يك زنجير زرين ، ديدني نيست
مي خندي اما گريه دارد حال اين شهر...

از ابروي
خورشيد ، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم
از زندگي اينجا فروغي نيست ، الاك
در خشم آن زنجيريان خرد و خسته
خشمي كه چون فريادهاشان گشته كم رنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
واندر سرود بامداديشان فشرده ست
زينجا سرود زندگي بيرون تراود
همراه گردد با بسي نجواي لبها
با لرزش دلهاي ناراضي همآهنگ
آهسته لغزد بر سكوت نيمشبها
وين است تنها پرتو اميد فردا...

 

نوشته شده توسط نیما در ساعت 5 | لینک  | 

با چشم‌ها

ز حیرت این صبح نابه‌جای

خشکیده بر دریچه‌ی خورشید  چارتاق

بر تارک سپیده‌ی این روز  پابه ‌زای،

دستان بسته‌ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:

اینک

چراغ معجزه

مردم

تشخیصِ نیم‌شب را از فجر

درچشم‌های کوردلی‌تان

سویی به جای اگر

مانده‌ست آن‌قدر،

 تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را

 با گوش‌های ناشنوای‌تان

این طُرفه بشنوید:

در نیم ‌پرده‌ی شب

آواز آفتاب را

 دیدیم

گفتند: خلق نیمی

پرواز روشن‌اش را.آری

 نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند:با گوش جان شنیدیم ، آواز روشنش را

 باری

من با دهان حیرت گفتم :

ای یاوه

        یاوه

             یاوه

                  خلایق !

مستید و منگ؟!!

یا به تظاهر تزویر میکنید؟

 از شب هنوز مانده دو دانگی.

ور تائبید و پاک و مسلمان

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی !

 هر گاوگندچاله دهانی

آتش‌فشان روشن خشمی شد :

 این غول بین

که روشنیِ آفتاب را

از ما دلیل می‌طلبد.

 توفان خنده‌ها...

 خورشید را گذاشته،

میخواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نیمه نیز بر نگذشته است

 توفانِ خنده‌ها...

 

(شعر کامل در ادامه ) 

                                                       <شاملو>

              

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نیما در ساعت 15 | لینک  | 

خانه ام آتش گرفت آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خندهایم تلخ
و خروش گریه ام نا شاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد فریاد
خانه ام آتش گرفت آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این اتش
نقشهایی را که بستم من با جان و دل

بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من اتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب.
من به هر سو می دوم گریان از این بیداد .
می کنم فریاد !
ای فریاد ! ای فریاد !
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
هرچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و انچه دارم منظر و ایوان .
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب ان روم از هوش
ز ان سو شعله برخیزد به گردش دود.
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود.
خفته اند این مهربان همسایگان من شاد در خواب
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزد این اتش بیداگر بنیاد
می کنم فریاد ای فریاد ! ای فریاد !

                                                           < مهدی اخوان ثالث >

نوشته شده توسط نیما در ساعت 15 | لینک  | 

يگانه ي هستي
اي يگانه هستي من
با كدامين بوسه ديوانه وار جاودانه شوم؟
در كدامين آغوش؟
حماسه ی چمان تو را در كدامين واژه ره پويم؟
- همهمه ي چهار ديواري هاي پريده رنگ اتاق
خش خش جاروي پيرمرد از پنجره ي نيمه باز  ِ  پنج صبح
فرياد مرگ قفس در دل زرد قناري
و عزاي آينه هاي مرگ اندود -
وسوسه اي ناله كنان صدايم مي زند
به كدامين ره رواني؟ ار چه؟
پوچم پوچم پوچ چ چ چ چ چ
زمزمه هاي سكوت ذهنم را فريفته
روحم در عبث خيال محبوس است
به دنبال يار ميگردم در آغوش بي كسي
راه من از كدامين بيغوله ميگذرد اي درد آشناي روح من
در تلاطم هزار توی شک و یاس
و سکوت هولناک صبحدم
نابهنگام
، در آسمان خيالم به سرودي خاكي ره مي جويم
خاكي از سرشت آدمي!
و تهي خواهم شد
رهايم كنيد...

                                               ۸۵  < Myself > 

 
نوشته شده توسط نیما در ساعت 1 | لینک  | 

 

روزي كه دستان انتظارم در نگاه سردت مرد

روزي كه لبخندهای جاودانه ات گورستان پير عشقم شد

روزي كه نيرنگ در چشمان خدا گونه ات جاري شد

روزي كه اشتياق پر صداقت تو در مرگ آورترين لحظه ي انتظار, دروغ بود

روزي كه باران مي باريد,سرد بود

                                     مثل نگاه گرمت سرد بود

روزي كه خدا نگريست,آسمان گريست

                                       من خيس شدم, -من- مردم

روز مرگ صداقت

                     قداست

                            ايمان

روزي كه حجت تمام شد بر بشر

روزي كه نفهميد شعرم را وزارت فهم

روز مرگ تمدن

                روزي كه براي گل,خانه ساختند

روزي كه دوستم گفت:

" زندگي را مردم پيشين

                           خرد و پوش و لذت آغوش ميديدند

                                                                  حلق و دلق و جلق"

مردمان اكنون

زندگي را خدعه و نيرنگ

                          دين و ايمان

                                  پول و جنگ و لذت اينكه فلاني اينچنين است آآآي, فلاني آنچنانيست

زندگي را

               حسرت يك جرعه آزادي

               حسرت  يك  قرن  تنهايي

               حسرت يك بوسه بر پيشاني بابا

               حسرت يك جمله 'مرسي مادرم' -هرگز-

               حسرت يك حمد خواندن به زبان مادري -هرگز-

               حسرت يك جانماز سبز  - و يك سفره پر از سبزي-

                                                                                 ميبينند

در چنين روزي -در بهار مرگ-

         آي ي ي مردم

                    با شما هستم

                              گوشتان اينجاست؟!

                                                                    ۲ع < Myself >

 

 

نوشته شده توسط نیما در ساعت 19 | لینک  |