حالا چرا نقره؟یه کم حرف بزنیم . چرا طلا نه!
همه طلا رو دوست دارن.فلز آخر! فلزی که ماله اساطیر قبل از آدمه.فلز قصه.
همه چی یعنی طلا...
ساعت طلا...کلید طلایی شهر...طلا دوز...طلا کار...طلا باف...طلا کوب...
طلای دست افشار...طلای جعفری...طلای سرخ!
اما سر راست همه از این یکی میترسن : مرگ
مرگم که فقط مرگه نقره ای...
تیغ...چاقو...ساطور...گیوتین...
سیم خاردار چه رنگیه؟؟؟
<< سربازهای جمعه >> ![]()
آنکه دانست زبان بست
وانکه میگفت ندانست
چه غم آلوده شبی بود
وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدای ثم اسبش بر سنگ
بی که یکدم به خیالش گذرد که فرود آید شب را
گویی همه رویای تبی بود
چه غم آلوده شبی بود
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکون
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید
دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است
وستاره ی پر شتاب بر مداری مایوس جاودانه میگردد
نمیخواستم نام چنگیز را بدانم
نمیخواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ
نام خفت دهندگان را نمیخواستم و خفت چشندگان را
میخواستم نام تو را بدانم
وتنها نامی را که میخواستم
ندانستم
