تبليغاتX
عصیان بندگی

فرشته ی معصوم خلوت شبهای دردآلودم

در رهگذر زمان

گذر از جاده ی نمناک در شبی بارانی !

ته مانده ی سیگاری بر لبان خشکیده !

نوای هق هق یک مرد در گورستان !

وحشت تباهی سکوت شب و طلوع نحس تکرار تاریخ...

آری , آری ساعت از وقتش گذشت و من پیرتر شده ام

و تو اکنون آسوده تر بخواب که هجای خونین نه پاییز فصل ما را شکفته کرد

درون گوشهایم باد می وزد

مثل همان شب که برایم باد میشدی

ووووووووو

ووووووووو

و این ابتدای ویرانی دستهای سیمانیست

                                                                 ۲۰/۱/۸۶ - ۰۶:۰۰ص - MYSELF

نوشته شده توسط نیما در ساعت 0 | لینک  | 

چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ....آه
وقتی که سوسک سخن می گوید .
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .
من از لاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم  پرنده مردنیست!


 

نوشته شده توسط نیما در ساعت 2 | لینک  | 

یه روز صبح تصور کن که از خواب پا میشی.چشاتو باز میکنی و بدون هیچ حرکتی سقفو(سفید) نگاه میکنی اما هیچی تو مغزت نیست. پوچ پوچ. حتی نمیتونی فکر کنی. هیچ انگیزه ای واسه شروع یه روز جدید و نداری. اون موقع است که میتونی این بیتو عمیقا درک کنی:

بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

 

 

 

نوشته شده توسط نیما در ساعت 1 | لینک  |