این مردمکان كور دل
تنها زماني تو را باز ميابند كه به بازديدشان رفته باشي و نه تنها شعرت را نميخوانند كه چابلوسوار تورا نيز نصيحت ميكنند
شغال های رنگ و رنگ در ردای دوستان!
بگو به آنان اي بزرگ مرد كوچك دوران ها
كه تو نه آني كه به تمجيد آنان تن در دهي و نر بر آني كه به سيل خدومين كر گوش آنان بپيوندي
تو از تبار مردهايي
مردهاي همچون من, موسوی ,رضای براهني...
رضا جان
اكنون دراین عصر پاييزیی در شهريور ماه اين شهر مردگان
ساعت پنج و اندیست و من از خواب برخاسته ام
و بي درنگ براي تو مي نويسم بي آنكه خود خواهم
و اينك تورا براهي فرا ميخوانم
بی رنگ, بی ریا
راهي كه خود از آن گريزانم و زن وار پشت آن جسم نحيفت پنهان خواهم شد تا هر دو به سوگواري گذار زمان,حاصل اين تلاش بي فرجام را به رویا در نشينيم
و خنده وار , به سوي ابديتي تلخ و يا حتي ازليت تلختر گام برداريم
كه تنها منو تو بوديم و اسماعيل و شايد شیخ - "آن زنده دل آخوند عیاری که خوی آدمیت داشت" - كه گام برداشتيم قبل از آنكه زمان در افق در نشيند و خدا چراغ مهتابيش را بي افروزد و مجال حركتمان رابستاند
من ازين خودكامه گان كور دل بيزارم
مرا به استهزا ميگيرند كه چرا با کفش به نماز ایستادام! كه تو چرا ريشهايت يكي در ميان است؟
اما هيچ كس نپرسيد كه چرا گريه نمي كني؟ كه چرا عكسها افسرده اند؟
گاه كه به دور دست مي نگرم,از فراز اين ويرانه شهر دل,خود را مي بینم كه تنها قدم در راه بي برگشتي گذاشته ام و تنها همراه من زمان است
بايد بروم و حقيقت را دريابم.درآن هنگام به آرامشي ابدي دست خواهيم يافت
و اين فريفتگان كه در جستجوي آرامش بزدلانه به كتمان حقيقت روي آوردند را به تماشا خواهيم نشست
بايد برو...
برای دوست شاعرم رضا .myself
پابرهنگي نعمتي بود كه از دست رفت
كفش ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط
تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت
در كفش چيزي شيطاني است
همهمه اي است ميان مكالمه سالم زمين و پا
من اغلب پا برهنه بودم، و روي بام هميشه زير پا، زبري كاهگل جواهر بود
ترنم زبر بود. تن بام زير پا مي تپيد ...
در حركاتم زمان نبود، بودن جلوتر از من بود
زندگي نگاهم مي كرد و گيجي شيرين بود
سهراب
در آستانه ی سال روز درگذشت مهدی اخوان ثالث( م.امید) شاعر حماسه سرا و عدالتخواه سده اخیر برخود دیدم که با نوشتن گزیده از شعر "به مهتابي كه به گورستان مي تابيد" که بحق تجلی این سیاه روزهای حاکم بر سرنوشت ماست ، یادش را گرامی بدارم.
اخوان شاعریست که هیچگاه برای دربار شعر نگفت و همیشه ردپای مظلومیت مردمان سرزمینش در آثار او ملموس است.
او در این راه درد و رنج فراوانی را تحمل کرد و مدتی از عمر خود را در زندان سپری کرد.
اخوان عاشق ایران بود و از نبود عدالت در کشورش بسیار رنج می برد بطوری که در جواب منتقدانش می گفت: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را میشناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشتهام.»
شعرهای اخوان در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازهای از زندگی رسیدند. او بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.(شعر" زمستان " از معروف ترین آثارش است)
اخوان ثالث در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد ودر ۴ شهریور ۱۳۶۹ جان به جان آفرین سپرد
او در کتاب " زندگی میگوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)" وصف حال آخوندی که به تازگی همبند او شده را با حالتی طنعه آمیز اینچنین شرح میدهد:
" میرفخرا
زنده دل آخوند عیاری که خوی آدمیت داشت
نه همین تنها برای دین
که برای ملک ملت نیز
غیرت و درد حمییت داشت
نه همین تنها برای ... "
گویا او همچنان زنده ست و دست در دست غیور مردمان این مرز و بوم ندای الله اکبر سر میدهد
روحش شاد و یادش گرامی باد.
حيف از تو اي مهتاب شهريور ، كه ناچار
بايد بر اين ويرانه محزون بتابي
وز هر كجا گيري سراغ زندگي را
افسوس ، اي مهتاب شهريور، نيابي.....
يك شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش
گوران نهادستند پي در مهد شيران
بر جاي چنگ و ناي و ني هو يا اباالفضل
با ناله ي جانسوز مسكينان ، فقيران
بدبختها ، بيچاره ها ، بي خانمانها....
نفرين بر اين بيداد ، اي مهتاب ، نفرين
بيني گدايي ، هر بگامي ، رقت انگيز
ياد هر بدستي ، عاجزي از عمر بيزار
يا زين دو نفرت بارتر شيخ ريايي
هر يك به روي بارهاي شهر سربار
چون لكه هاي ننگ و ناهمرنگ وصله...
اينجا چرا مي تابي ؟ اي مهتاب ، برگرد
اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست
جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند
در دام يك زنجير زرين ، ديدني نيست
مي خندي اما گريه دارد حال اين شهر...
از ابروي
خورشيد ، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم
از زندگي اينجا فروغي نيست ، الاك
در خشم آن زنجيريان خرد و خسته
خشمي كه چون فريادهاشان گشته كم رنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
واندر سرود بامداديشان فشرده ست
زينجا سرود زندگي بيرون تراود
همراه گردد با بسي نجواي لبها
با لرزش دلهاي ناراضي همآهنگ
آهسته لغزد بر سكوت نيمشبها
وين است تنها پرتو اميد فردا...
